درباره من

درغفلتیم

اخبار


آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 4 دی ماه سال 1386

من با دل خود غریبه بودم من با تن خود آشنا نبودم

نفسم فریاد سکوت دلم بود از ته باغ نیستی

در آن لحظه که پیرمرد کور رهگذر کوچه خیال در پی چیدن کال میوه نهال باکره هوس بود  

من فقط نیمه تاریک خورشید آنجا که دختر همسایه تکه نان خشک را با نیش دندان می بوسید سپری کردم

من وصله ناجور به باغ شفق و هوسناک به دیدن دیر آمدگان

من طاقت دیدن روسپیی بنام خورشید را نداشتم

او که تنش قربانگاه همه احساسات تبلور یافته است

من میپرسم

نه آنگونه که همگان میپرسند

من آنگونه میپرسم که قلندر از پنجره باز نشده فردا پرسید

پس گوش بده

این سوی دیوار کاه گلی تن من مردی ایستاده که سراسر خشت ترس است

نگاهش تهی از بوسه و مشامش پر از عطر گندآلود لبی مردابی

مغزش  آبستن مرگ

و اوست که با دستان ابتذالش گونه های خورشید را متقاعد به همخوابگی میکند و تنش زیستگاه فریب

با او از غروب بی همسر بگوید و ستارگان متعفن حرامزاده

و حال این منم که بدنبال شعر هویت برای آن زنا زادگانم

چرا که من مدت زمانیست که پدر آنها را روشن نیافته ام

و در تاریکی بدنبال نیمه خوب خورشیدم تا با او به ابدیت بیاویزم و برقصانم چشمان هرزه ایی را

 

 

                                                                                     پوچ

 

فتوبلاگ

-