چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386
زخمی تازیانه ارتداد صداقتم
در قلعه ای بزرگ که خشت به خشت ازوهم ساخته شده
زیر سنگی گران که وزنش حاصل حقارتیست که نگاه عابران ارمغان دارد
دست در زنجیری دارم
پا در زنجیری دارم
زنجیری که باور نمیکنند ، می شود باز گشت
و در دست جلادی که انگل وار به گوشتم میزند دشنه
جلادی که حاصل گذشته است
و دشنه ای که جنسش از خاطرات است
و بندی که حاصل نادانیست
و بتی که به قیمت اشک میپرستمش
و زندانی که خود زندان بان آن هستم
و بختی که سیاه نشد ، جز با ظلمت ابلهانهی نا امیدی
اینک چه باک ؟
پیکره ای از من بتراشید
و هنرتان را جز به آن کار برید که پستی و بلندی اندامم را ترسیم کنید
هنرتان را بیازمایید در تجسم اشتباهات من
و بیازمایید که آیا میتوان غم را با اوج و پست وار تراشی نشان داد ؟
و آیا میتوان جز با نگاه ، حس مرگ را تصویر کرد ؟
اینک این خاطرهی من
جهان من جز قطعه طلایی نبود درخشان
که زمان کدرش میکرد
دنیای من جز این نبود
حقارتش همچون لذتی بود که در لحظه ای پس
هیچ از آن باقی نبود !
شگفتا که بدنبال ابلیس جستجو کنی در انگاره ای وحشت افکن
که همین قتل اعتیاد گونهی زمان چهرهی پتیارهی ابلیس بود
آه اگر سرمایه ای داشتم
نه آنچنان که بتوانم بشمارمش
آنچنان پر شکوه که در دست محدود ، حد زدهی مبتذل شمارش جای نگیر
احمد شاملو