برای تارا دختر دریا

نم نم باران برای گل مینویسد و

قطره قطره اشک چشمم برای تو

عجب روزهای دل مرده

چه درد زیبنده ای

که اینگونه

یخ بندان روح را فرا میخواند

رو به سوی دیارت سجده میگذارم

آن لحظه که خدا گرفتار شیاطین است

و مرگ در حیرت

فرشتگان جوانمرگ

من سوار بر اسب بالدار

نظاره گر

و مرگ در حیرت

آن وقت که آمدم به سویت

شمعی از شعر می سوزانم

تاج غربتم را به ودیعه عشقت می سپارم

هر لحظه شهرم را به دیدار تو می آورم

تا پر کنم آغوشت را از بوی محله ام

در تنهایی رها شوم در بوی شرجی شهر بندری ات

من از حافظ و سعدی بخوانم و

تو از جاشوهای خلیج و کهور سیاه

این اولین تابستان پس از رفتن تو خواهد بود

ولی تیغ خورشید هم نمیتواند رگ منجمد روزها را پاره کند

اولین بار است که این مرداد سست را خواهم دید

 

 

 

                                                                             پوچ