درباره من

درغفلتیم

اخبار


مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 1 تیر ماه سال 1387

بابا آب داد

آ غیر آخر ا آخر  

بی غیر آخر ب آخر

 

بابا نان داد

صدای هجی نان از فرسنگها دور به گوش میرسد ولی بوی نان هر گز به خانه ام نرسید .

 

 

 

                                                                پوچ

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

نم نم باران برای گل مینویسد و

قطره قطره اشک چشمم برای تو

عجب روزهای دل مرده

چه درد زیبنده ای

که اینگونه

یخ بندان روح را فرا میخواند

رو به سوی دیارت سجده میگذارم

آن لحظه که خدا گرفتار شیاطین است

و مرگ در حیرت

فرشتگان جوانمرگ

من سوار بر اسب بالدار

نظاره گر

و مرگ در حیرت

آن وقت که آمدم به سویت

شمعی از شعر می سوزانم

تاج غربتم را به ودیعه عشقت می سپارم

هر لحظه شهرم را به دیدار تو می آورم

تا پر کنم آغوشت را از بوی محله ام

در تنهایی رها شوم در بوی شرجی شهر بندری ات

من از حافظ و سعدی بخوانم و

تو از جاشوهای خلیج و کهور سیاه

این اولین تابستان پس از رفتن تو خواهد بود

ولی تیغ خورشید هم نمیتواند رگ منجمد روزها را پاره کند

اولین بار است که این مرداد سست را خواهم دید

 

 

 

                                                                             پوچ

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

چشم تو آبشخور هزاران ستاره بود

و

لبانت تلاوت آیه های روشن عشق

بدون تو دلم هوسی جز گریه ندارد

چه جسارتی یافته ام که تو را اینگونه خطاب میکنم

ببخش مرا . . .

بگذار حرفهایم را بگویم

تو را آنسان عظمتی بود

که رفتنت افسانه ایی عظیمتر می نمود

تو رفتی و یادت همیشه سبز باد

ای بهترین کلام

ای ناب ترین شعر من

در کدام آئینه ای تصویر تو را پیدا کنم

چرا وجودم اینقدر برایت ناباور است

می ترسم به تو نزدیک شوم

و

 یکباره از دیدگانم محو شوی

اگر می توانستی دنیای زیبای صداقتم را ببینی

اینگونه از من نمیگریختی

یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386

 

سلام
نیامدم که بنویسم! آمدم که بروم، برای همیشه...
می آییم، می رویم، می آییم، می رویم، می آییم، می رویم و دیگر هیچ...
قلم به دست گرفته ام پوچ تر از همیشه، دیگر هیچ ندارم که بنویسم.
دیگر گذشت آنروزها که می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم

هر چه مجسم شد را می نویسم...

از کولی مشت زن بر در آهنی خانه تا پسر سیگار فروش و دخترک فالگیر شهر با من غریب
روزها و شب ها چه سخت می گذرند.

درین صفحات و لحظات که جای جایش جای پای دوستان بود چه روز ها و شب هایی که سخت ولی لذت بخش و به یاد ماندنی ماند.

روزی به رسم جوانی و شور دل به نوشته ها خوش کردیم و حال از هر فرصتی استفاده میکنیم تا به قولی به درکش واصل کنیم
-
آری سخت شده است زندگی! به سختی سخت ترین دلها ، به سختی مرگ که بار ها گفتم -از زبان شاملو که "من مرگ به دست سودم."
-
ولی چه شد؟؟؟
-
این روز ها، دیروز ها و امروز ها و فردا هاییست که به انتظار نشسته ام این مرگ را! مرگ لعنتی، کفری را بر دلم نشانده ای که همچون زنگاری رسوخ کرده بر صاف ترین لوح، بر پاک ترین تخته ی سفیدی که دیگر استادی بر آن با ماژیک های سیاه و آبی و سرخ و سبز هیچ نمی نویسد به یادگار این روزهایی که با هم سپری می کنیم...

میخواستم بنویسم ...

شاید نوشته باشم بر لوح دل ولی نخواند کسی ما را به سوی خویش

 مینویسم ولی چه را باید بنویسم.

تو بگو تا من بنویسم و در آن میان شاید پیدا کنم گم کرده خود را

ولی اگر تو نگویی من فقط از پوچ مینویسم

آری فقط پوچ، دیگر هیچ، دیگر هیچ در هیچ، پوچ در پوچ...
-
چرا؟؟!!
-
از خودت بپرس...
-
نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم... اَااااااااااه...
-
بس است، برویم، فرار کنیم!
-
چرا فرار؟؟!!! ما که کاری نکردیم که از آن پشیمان باشیم...
-
آری! ولی بهتر است جوابت را با این سؤال که چرا بمانیم بدهم!؟ نه؟!
-
باشد می رویم. اما........ اما......... اما به کجا؟؟
-
مهم نیست! هر کجا!...
-
باشد، می رویم حالا...
-
برویم که دیگر این خاطرات تلخ ازین دیوار ها و کوچه ها که در میانشان می ایستادی و چون می آمد و می دیدت، گام می گرفت که بیاید و نمی خواستی که مبادا.........
می رویم که دیگر درین کوچه ها منتظرش نایستی و نیاید.
-
راستی از خودت پرسیده ای که اصلاً، که اصلاً "چرا بیاید؟"
-
هی................... بی وفایی..................
-
تعجب نکن! رسم روزگار این است. تا بوده همین بوده و هست...
-
اما نه برای من!
-
حتی برای تو...
-
ولی..........................
-
اما و اگر و شاید و باشد نیاور. همین است که هست!
- "
آن چه بود آن چه هست."
-
و چه پست؟!!!
-
آری هین قدر پست که می بینی، پست و حقیر و پوچ و بی هویت...
-
تمام شد؟؟؟
-
رفت!!!
...................................................
-
بیا برویم........
-
راستی دوستان من! کسانی که روزهایی به هنگام رونق این لامکان، می آمدید و می خواندید و می گفتید و می رفتید... دیگر نیایید که دیگر نیستیم!
دیگر هیچ نیست!
نه هیچ هست!
من نیستیم!...
-
برویم؟
-
نه، بگذار بگویم!
-
چه بگویی؟ برای که بگویی؟!؟
-
بیا برویم... همه رفتند، بیا برویم...
-
صبر کن!
خداحافظ همه ی نوشته های ما و من و تو، خداحافظ همه دقایقی که پس این نوشته ها رفتید... خداحافظی با شما سخت است، ولی خدا حافظتان!
-
صدای حلحله ی کاروان بلند شد ولی این بار کاروان بی من نمی رود. مرا نیز با خود می برد.
-
اما انگار دلبری نبود درین سراب! بود؟ آهای! بود؟؟؟
صدایی ضعیف گفت: "بود"
آن صدا را می شناختم. سال هاست که درین خاک مرده بود. از فرط جنون مرده بود. از بس بین صفا و مروه ی این سراب سعی کرده بود مرد...
-
که عاقبت جان باخت؟! خدایش بیامرزد...
-
همین؟
-
پس چی؟
-
هیچ...
و دیگر قلم ایستاد از نوشتن چون تو ننوشتی! و او که نوشت، پشیمان شد و با خود برد همه ی نوشته هایش! و من هم ننوشتم...

پس قلم ایستاد همچون قلبی که روز ها و ماه هاست که ایستاده است از تپیدن.

 

 

چهارشنبه 19 دی ماه سال 1386

به دنبال کدامین واژه ایی  تا او را از زبان زنگار گرفته مسلول باغ همسایه برچینم

آنجا که عقده ناگشوده خود را از آغوش باکره ایی تمنا میکنم

جهنم را آرزو میکنم تا به قولی " همنشینی با پرهیزکاران وهمبستری با دختران دست نخورده در بهشت آنچنان ارزانی شما باشد "

آن زخم خورده نیش چاقویتانم که با خود همسفری جز جذام ندارد

و هویتم امضایی به رنگ خون دلمه بسته بر روح

و حال که مرا به قربانگاه فرشتگان میبرند نظاره گر شیطانم که چگونه با خدای خود همبستر شده تا از آغوش بویناکش فرزندانی مجسم شوند

کلاغانی را یاد دارم که چشمان هرزه شقایق را میبوسند و خدایی که او را به نظاره نشسته

در چنین شبی بی ستاره شعله های خشم آتش است که دستان بیگانه اش را به تن شب میساید تا او را به زیر کشد

و منم که با مرگ خود در دهلیزی تاریک و طولانی  جام دوستی سر میکشم و دستهایم را گرم در دستانش مینهم .

آنجاست که زندگی را میبینم که با کینه بسویم می آید

دلم را پیشکش مرگ میکنم تا در بزم شبانه مان گناهانم را به تماشا نشیند

گناهانی که در حصار بد به انتظار پاداش خود از خدایی جلاد پایکوبی میکنند

 

 

 

                                                                پوچ

1 2 >>

فتوبلاگ

-