وطن !
نامت را کلوخ میگذارم
به آن اندازه که در مشت شعرم جای گیری
و خود را جرعه ای آب می نامم
به آن اندازه که در پلک سنگی جای گیرم
اول تو را می آورم و می اندازم در دست احساسم
تا چون خوابم تکه تکه شوی
بعد در گودی چشمانم می گذارمت
- وقتی جمعت کردم
ذره ای از تو را نشان می دهم.
بر سر تو می ایستم
تا در کشتزار خون من سبز شوی
می ایستم و اندکی بر تو می بارم
یا گریه میکنم
تا بالا رود قامت سبز تو
دراز است . . . دراز است
این فصل غربت و غریبی ام
می ایستم ، می ایستم ، می ایستم
تا صنوبر شوی
جان من ! صنوبر !
اینک تو از آن منی
از این رو چنین کردم
تا تابوتم شوی .
شیر کو بی کس





